به گزارش خبرنگار روابط عمومی و امور بین الملل سازمان بهزیستی کشور، زینب فرجی ۳۱ سال دارد و حالا در ایام جوانی سنگینترین داغ زندگیاش را تجربه کرده است. او همسرش، سه فرزندش و مادربزرگ بچهها را در حملات موشکی دشمن آمریکایی صهیونیستی به تبریز از دست داده است اما هنوز هر روز به محل کارش میرود، دستهای کوچک کودکانی را میگیرد که بسیاری از آنها از داشتن پدر و مادر محروماند و به دنبال آغوشی پرمحبت هستند.
شاید سخت باشد تصور کنیم زنی که به داغ عزیزترین افراد زندگیاش نشسته، چگونه میتواند هر روز مرهم تنهایی کودکان دیگری باشد که بسیاری از آنها با معلولیت ذهنی زندگی میکنند و برای گذراندن زندگی به مراقبت و همراهی دیگران نیاز دارند. اما زینب فرجی با تمام غمی که بر دل دارد، هنوز ایستاده است برای کمک به این کودکان.
چهار سال است که زینب فرجی بهعنوان مددیار در مرکز نگهداری دختران دارای معلولیت ذهنی امام حسین(ع) در تبریز کار میکند. کار او مراقبت از کودکانی است که بهصورت شبانهروزی در این مرکز نگهداری میشوند و تعدادی از آنها از نعمت حضور پدر و مادر در زندگی محروماند. خانم فرجی پیش از آنکه خودش با شهید شدن اعضای خانواده روبهرو شود برای این بچهها وقت میگذاشت اما پس از آن حادثه، پیوندش با آنها پررنگتر شد.
در ایام جنگ ۴۰ روزه زینب فرجی برای انجام وظیفهاش در محل کار حضور داشت. حملات موشکی دشمن به تبریز، زندگی او را برای همیشه تغییر داد. یکی از موشکها به کارخانه ایزوگام همسرش اصابت کرد، کارخانهای که خانه آنها نیز در مجاورت آن قرار داشت و همسرش، سه فرزندش و مادربزرگ بچهها به شهادت رسیدند.
دنیا و نیکا دو دختر دوقلوی ۹ ساله و عبدالرضا ۱۲ ساله فرزندان خانم فرجی بودند و حالا دیگر صدای خندهها و شیطنتهایشان در خانه نمیپیچد. سه فرزندی که باید سالهای کودکی و نوجوانیشان را کنار مادرشان میگذراندند اما با حملات متجاوزانه آمریکا به شهادت رسیدند آن هم زمانی که مادرشان برای مراقبت از کودکان دیگر از خانه دور بود.
برای زینب، روایت کردن این اتفاق آسان نیست. وقتی در مصاحبه از شهادت اعضای خانوادهاش میپرسم، بغض اجازه نمیدهد بتواند صحبت کند و میگوید: یادآوری خاطرات برایم بسیار سخت است.
پس از این حادثه، زینب فرجی دو ماه نتوانست به محل کارش برگردد. او درگیر شرایط روحی دشواری شد چون با این غم به سادگی نمیتوان کنار آمد اما دوستانش اصرار کردند که دوباره به محل کار برگردد و سرانجام پس از دو ماه، راهی مرکز شد.اما بازگشت به کار به معنای بازگشت به زندگی قبل نبود. او اوضاع این روزهایش را این گونه توصیف میکند:"اگرچه سر کار میآیم، اما من هم همچنان یک مرده هستم."
در میان دخترانی که زینب از آنها مراقبت میکند به فاطمه وابستگی بیشتری دارد. از او که حرف میزند، میتوان فهمید بچههای مرکز برایش فقط افرادی نیستند که باید وظایف شغلیاش را در قبال آنها انجام دهد و میان آنها پیوندی عاطفی شکل گرفته است
خانم فرجی از روزهای جنگ ۱۲روزه هم یاد میکند که بچههای مرکز را به مرکز دیگری در سراب منتقل کرده بودند. او هر روز مسیر تبریز تا سراب را میرفت و برمیگشت و خودش میگوید که به عشق بچهها این مسیر را طی میکرد.
زینب فرجی با داغ سنگینی که تجربه میکند، هر روز به مرکز نگهداری میآید به کنار کودکانی که به مراقبتش نیاز دارند و در میان این همه غم، هنوز رشتهای از مهر او را به زندگی روزمره پیوند میدهد و با هر بار گرفتن دست یکی از این کودکان، مهر مادریاش را به آنها میبخشد.
نظر شما